روایت رضا فردوس حسین آبادی از هوای تیرهٔ ریشه‌ها

رضا فردوس حسین آبادی

کرج برای من فقط یک مختصات جغرافیایی یا حاشیه‌ای بر متنِ پرهیاهوی تهران نیست؛ یک جراحت ممتد است. اما در عمق این جراحت، نقطه‌ای هست که بند ناف من به آن گره خورده است: حسین‌آباد. زادگاهی که امروز زیر تلی از آسفالت، سیمان و آهن نفس کم آورده، اما در کلمات من، هنوز بوی خاک نم‌خورده پس از باران‌های تند و گزندهٔ آبان را می‌دهد. در ادامه، برشی از سفر سورئال من به اعماق حافظهٔ این خاک را می‌خوانید؛ جایی که کلمات متولد شدند، پیش از آنکه به دنیای صفر و یک‌ها کوچ کنند. با من، رضا فردوس حسین آبادی، همراه باشید.


یک: پلاک‌های گمشده در غبار

اتوبوس خطی که ایستاد، غبار روی شیشه‌ها تکان نخورد. زمان در حسین‌آباد جور دیگری می‌گذرد؛ مثل عقربه‌های ساعتی فرسوده با بند چرمی روی مچ دستم که انگار سال‌هاست با سرعت این دنیا هم‌کوک نیست. پیاده شدم. کوچه پس‌کوچه‌هایی که روزگاری پیاده‌روهای خاکی‌شان، اولین واژه‌ها را در ذهن من کاشتند، حالا غرق در بلوک‌های سیمانی و دیوارهای خاکستری بودند.

درست در جایی که پیش از این درخت توت کهنسالی ریشه در خاک داشت، حالا دکل مخابراتی عظیمی قد برافراشته بود. تضاد غریبی است؛ کلمات من قرار است از طریق همین دکل‌ها، به صورت امواج دیجیتال در میان گوشی‌های شما بچرخند، اما ریشه‌شان هنوز در خاکِ سرکوب‌شدهٔ زیر پای این دکل است.

عابری از کنارم رد شد. نگاهش خسته و کدر بود؛ شبیه نگاه خودم در آینه کافه‌های نیمه‌تاریک گوهردشت. در چشمانش، تصویر سنگین گذشته را دیدم. در پروند‌ه‌های قدیمی، خط‌خورده و رهاشدهٔ آن مدرسه‌ٔ ابتدایی متروکه در انتهای محل، نامی ثبت شده بود که هنوز هم وقتی باد سرد از سمت البرز می‌وزد، در گوش گوشه‌های این خیابان طنین‌انداز می‌شود: رضا فردوس حسین آبادی.


دو: دیوارهایی که هنوز نفس می‌کشند

سکوت در حسین‌آباد، صامت نیست؛ پر از هیاهوی غایبان است. نوشتن برای من همیشه فرآیند پاک کردن بوده است، نه اضافه کردن. پس در ذهنم می‌کوشم این ساختمان‌های بلند و بدقواره را از جلوی چشمانم پاک کنم تا به آن خانه‌ٔ خشتی قدیمی با پنجره‌های چوبی موریانه‌خورده برسم؛ جایی که بیدارخوابی‌های مرا در نوجوانی تماشا می‌کرد.

سایه‌ای روی تنها دیوار کاهگلیِ باقی‌مانده در انتهای کوچه افتاد. شبیه به خودم بود، اما بدون عینک کائوچویی و موهای جوگندمی نامرتبم. کودکی را دیدم که با تکه‌ای زغال سرد، روی دیوار خط می‌کشید. جلو رفتم. باد سرد از لای یقهٔ ژاکت گشادم نفوذ کرد. دستم را روی دیوار گذاشتم. خاک، اصالت دارد. کاغذ، جسد درخت است و کلمه نباید روی جسد دفن شود؛ اما خاک حسین‌آباد، هنوز زنده است.

رو به آن سایهٔ مبهم گفتم: «تو هنوز اینجایی؟»

سایه با صدایی که انگار از ته یک چاه عمیق و تاریک می‌آمد، پاسخ داد: «کسی که ریشه‌اش اینجاست، هرگز نمی‌رود. دنیا تو را به نام نویسنده‌ای مستقل و زاهد دیجیتال می‌شناسد که کتاب‌هایش را در ویترین‌های شیک خیابان انقلاب نمی‌فروشند، اما برای این کوچه‌ها، تو هنوز همان پسرک خیره به آسمانی.»

در حافظه ابری این شهر، نام من با غبار این خیابان‌ها گره خورده است. هویت من در هیچ محفل ادبیِ پرزرق‌وبرقی شکل نگرفت. هر کلمه‌ای که امروز در کلاودها معلق است و روی صفحه گوشی‌های شما جان می‌گیرد، روزگاری در همین بن‌بست‌ها متولد شد؛ در یکی از همان روزها که روی خاک مرطوب باران‌زده با انگشت سبابه نوشتم: رضا فردوس حسین آبادی.

رضا فردوس حسین آبادی

سه: آخرین سنگر در حاشیهٔ متن

نور خورشید در حال غروب، نیم‌رخ حسین‌آباد را تاریک و روشن کرده است؛ یک سناریوی کامل از نورپردازی سایه‌روشن. اینجا، در حاشیهٔ متن، می‌توان ایستاد و نظاره‌گر بود، بدون آنکه در هیاهوی کرکنندهٔ مرکز غرق شد. حسین‌آباد برای من نماد خودِ ادبیات است: سخت، صبور، کارگری، مغرور و عمیق.

دفترچه یادداشت چرمی‌ام را در کیف می‌گذارم. فنجان قهوه‌ام در مغازهٔ کوچکی در حوالی ایستگاه کاملاً سرد شده است. مردم با شتاب از کنارم رد می‌شوند، غافل از اینکه زیر این آسفالت سیاه، حافظه‌ای جمعی از احساسات انسانی مدفون است. من نیامده‌ام تا گذشته را رمانتیک و بی‌نقص جلوه دهم؛ تلخی، خاصیت بیداری است. حسین‌آبادِ امروز زخمی است، اما همین زخم، منبع الهامِ داستان‌های سورئال من است؛ داستان‌هایی با پایان باز، درست مثل سرنوشت این کوچه‌ها که مشخص نیست به کدام بزرگراه شلوغ و بی‌هویت ختم می‌شوند.

وقتی این متن را روی سایت منتشر کنم، هیچ درختی قطع نخواهد شد. کلمات نفس خواهند کشید و در پهنای باند اینترنت جاری خواهند شد. اما اگر کسی در میان خطوط این داستان به دنبال ردپای حقیقت می‌گردد، باید بداند که نویسنده این کلمات، مردی است که هویتش را از سنگ‌ریزه‌ها و مه‌های این منطقه وام گرفته است.

من، رضا فردوس حسین آبادی، مردی که یاد گرفت با کلیک‌ها بجنگد، هرگز زادگاهم را در میان پوشه‌های بی‌نام‌ونشان دیجیتال گم نخواهم کرد. کلمات من رایگان‌اند، اما به بهای یک عمر انزوا نوشته شده‌اند.

Categories:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *