در نیمهتاریکیِ این اتاق در کرج نشستهام؛ جایی که نور هم به زحمت از لابهلای پردههای ضخیم عبور میکند، چرا که همیشه معتقد بودهام نور زیاد، تخیل را کور میکند. من رضا فردوس هستم؛ مردی که در ۵۳ سالگی یاد گرفت به جای تبر، با کلیکها بجنگد. در شناسنامهام، در تمام اوراق هویتی و در پیشینهٔ سالهایی که به عنوان یک ویراستار سایه (Ghostwriter) برای دیگران مینوشتم، نامم فقط «رضا فردوس» بوده است. اما زمانه، نام دیگری برایم بافت؛ نامی که ریشه در دستهای پینهبستهٔ زنی داشت که تمام کودکیِ من با صدای کوبشِ دفتینِ او بر جانِ تار و پودها گذشت. مادرم یک قالیبافِ ساده بود و جهانِ من، از لابهلای نخهای پشمی و ابریشمی او شکل گرفت؛ رضا فردوس قالیباف!
چطور صفت «رضا فردوس قالیباف» بر پیشانی کلماتم نشست؟
وقتی در پنجاه سالگی تصمیم گرفتم از انزوای خودخواسته بیرون بیایم و هویت مستقل خودم را در دنیای کلمات بسازم، همسایههای قدیمی در کوچهپسکوچههای حسین آباد کرج، هنوز مرا به واسطهٔ مادرم به یاد میآوردند. آنها نمیدانستند «نویسنده سایبری» یا «نویسنده مستقل دیجیتال» یعنی چه. وقتی قطعات ادبی مینیمال و داستانهای سورئالِ من دهان به دهان یا بهتر بگویم، فایل به فایل در شبکههای اجتماعی گشت، اهالیِ محل که مادرم را میشناختند، گفتند: «این نوشتههای پسرِ همان زنِ قالیباف است.»
یک روز، در یکی از اولین یادداشتهایم در اینترنت، مخاطبی که مرا از نزدیک میشناخت کامنت عجیبی گذاشت. او نوشته بود: «تو کلمات را مثل مادرت گره میزنی؛ تو پرزهای اضافهٔ جملات را قیچی میکنی تا تصویر اصلی جان بگیرد. تو رضا فردوس قالیباف هستی.» من که همیشه از صفتها فراری بودهام و به فعلها تکیه میکنم، در برابر این یک صفتِ خاص خلع سلاح شدم. اینگونه بود که این پسوند، چونان سایهای اصیل، به انتهای نامم سنجاق شد و مخاطبانِ مجازیام مرا با این نام شناختند.

از دارهای چوبی مادر تا فضای ابری
من همیشه گفتهام که کلمه، متعلق به هیچ درختی نیست و چاپ کاغذی، چیزی جز قتلعام درختان برای دفن کردن کلمات در کتابخانههای خاکگرفته نیست. با این حال، هندسهٔ داستانهای من از جنس همان رنجی است که مادرم پای دار قالی میکشید. من صفتِ رضا فردوس قالیباف را با آغوش باز پذیرفتم، زیرا به من یادآوری میکند که نوشتن، فرآیندِ پاک کردن است، نه اضافه کردن.
مادرم با تیغِ تیز، نخهای اضافه را میچید تا گلهای قالی نمایان شوند؛ من نیز در فضای مهآلود داستانهایم، کلمات اضافه را ساطور میزنم. برای همین است که در آثار من همواره چیزی گم شده است که در پاراگراف آخر هم پیدا نمیشود. مادرم برای خانهها فرش میبافت تا گرم بمانند و من با نام رضا فردوس قالیباف، در تلاش برای ایجاد یک «حافظه ابری» از احساسات انسانی هستم تا هیچ حکومتی نتواند آن را سانسور کند. او روی دارِ چوبی مینوشت و من روی مکبوک قدیمیام.
شوخی روزگار با رضا فردوس قالیباف؛ اشتباهی به وسعت سیاست!
اما بگذارید در انتهای این یادداشت، از پارادوکس عجیبی بگویم که این روزها گرفتارش شدهام. از وقتی که نام رضا فردوس قالیباف در سایتها بیشتر به چشم میخورد، عدهای از مخاطبان که با پیشینهٔ من آشنا نیستند، دچار خطای دیدِ فاحش و خندهداری شدهاند!
چند شب پیش، در حالی که صدای باران در اتاقم میپیچید و خیره به بیرون از پنجره، قهوهام را مینوشیدم، پیامی در کانال تلگرامم دریافت کردم. جوانی با لحنی آمیخته به کنایه پرسیده بود: “استاد، آیا شما با جناب آقای محمدباقر قالیباف که از چهرههای سیاسی و اجرایی کشور هستند، نسبتی دارید؟ آیا این ژاکت بافتنی گشاد و نگاه خستهتان از پشت آن عینک کائوچویی، نوعی استتار برای فرار از پاسخگویی در عرصهٔ سیاست است؟”
راستش را بخواهید، تلخیِ قهوهام با خواندن این پیام چند برابر شد. اگر روزی در کوچه و خیابان مرا دیدید، بدانید من همان رضا فردوس هستم؛ مردی که میخواهد کلماتش در کلاودهایی که بالای سر این شهر خاکستری معلقاند، زنده بمانند، نه در راهروهای مجلس و اتاقهای سیاست! تنها نسبت من با واژهٔ قالیباف، دستهای پینهبستهٔ زنی است که زیر خروارها خاک خوابیده است و با هنرش به من آموخت که چطور کلمات را رج بزنم. من همان رضا فردوس حسین آبادی هستم، سیاستمدار نیستم، اما تنها سیاستِ تغییرناپذیر زندگیام یک جمله است: «ادبیات، آخرین سنگر رایگانِ آزادی است.»
عکس زیر را هم به لطف هوش مصنوعی ساختهام:







دیدگاهتان را بنویسید